زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه 7 سال و 9 ماه و 2 روز سن دارد
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه 4 سال و 7 ماه و 3 روز سن دارد
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه 2 سال و 3 روز سن دارد

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

عمو و زن عموی عزیزم پیوندتون مبارک

  خب خب خب رسیدیم به 25 مرداد ماه   امروز یعنی امشب عروسی عمو جونه و منم میخوام لباس خوشکلی که عمه جونم برام دوخته رو بپوشم   میدونم که امشب خیلی بهم خوش میگذره   تازه راه رفتنمم بهتر شده مطمئنم امشب خوب آتیش میسوزونم                                       عمو محسنم پیوندتون مبارک انشا الله خوشبخت بشین         ...
25 مرداد 1394

عروسک نمازخونم

سلام عروسک مامان   با ذوق اومدم برات بنویسم که دیروز 18 مردادماه شما 1 سال و 21 روزت بود اولین بار ادای نماز خوندن رو در آوردی مهر تو دستت بود هی میذاشتی زمین و خم میشدی پیشونیت رو میزاشتی روش یا  لبت رو میچسبوندی بهش باز مهر رو برمیداشتی و بلند میشدی و این عمل رو دوباره تکرار میکردی نمیدونم چرا هی مهر رو برمیداشتی شاید چون ماها تو نمازمون مهر رو برمیداریم که شما برش نداری و تو دهنت کنی شما هم فکر کردی باید مهرتو برداری   الهی فدات بشم اون قدر از این کارت ذوق زده شده بودم که نگووووووو از خدا میخوام که تو تربیتت کمکم کنه و آدم مومنی بشی گل قشنگم   راستی دیشب رفتیم عروسی زینب جون و آقا حجت ...
19 مرداد 1394

دختر هوشیار من

  سلام عشق من   اومدم بگم چند روزه خیلی هوشیار تر شدی ، میفهمی بهت چی میگم ، مثلا اگه تسبیح رو زمین افتاده باشه و بهش اشاره کنم بگم بیار بده بهم ، میری و برام میاری یا اینکه اگه جاتو پهن کنم بگم بیا لالا میای روی تشکت دراز میکشی و و و ...   دختر نازم از اینکه میبینم جلوی چشمام داری قد میکشی و بزرگ و هوشیار میشی خوشحالم و خدامو شکر میکنم   دوستت دارم       ...
16 مرداد 1394

چشمت روشن عزیزترینم

سلام دختر خوشکلم   الان ساعت تقریبا 11 شبه و شما خوابیدی   حدودا یک ساعت پیش با بابایی صحبت کردم و بازم مثل همیشه حس ششمم کار دست بابایی داد از اونجایی که بابایی دلش میخواد سوپرایزی بیاد حس ششم من کار رو براش خراب میکنه بگذریم.... بابا انشا الله فردا صبح بیرجنده دل تو رو نمیدونم ولی دل من که براش خیلی تنگهههه خداروشکر که عروسی آقا حجت رو هم هست چون یه جوری بودم که من تنها باشم دوست داشتم آقا جونمم باشه (آقا حجت و زینب خانم نوه های داییم هستن که یکشنبه 18 مرداد عروسیشونه)   خدایا بازم ازت ممنونم که مرخصیشو جور کردی عزیز دلم دخترکم دوستت دارم مطمئنم بابایی هم دلش برات قد مورچه شده...
14 مرداد 1394

اولین کفشای دخترم

  یه چند باری پات کردم بخاطر صدایی که میده کلی موقع راه رفتن ذوق میکنی شمارش 20 هستش که البته از پات یه شماره بزرگتره فعلا     اینم دمپایی هات که تو مکه خریداری شد و الان اندازته..خیلی هم دوسش داری       دورت بگردم عزیزترینم       ...
13 مرداد 1394

پیشرفتای دخترکم

سلام قند عسل نوبتی هم باشه نوبت نوشتن پیشرفتاته   دخترکم دایره حروفت بزرگتر شده میگی:دَدَ ، دِ ، تَ تَ ، گَ گَ ، بَ بَ ، مَ مَ ، مِ مِ ، اَب مَ ، اَم مَ ، بَه ، نَ و البته یه سری حروف که نوشتنی نیست و جالب اینجاست که مثلا وقتی میخوای یکی رو بزنی یا روی تاب ،تاب بازی میکنی میگی تَ تَ ، اَتَ یا وقتی میخوای با یکی دَکی کنی میگی دَ دَ   دیگه تقریبا یاد گرفتی بای بای کنی وقتی میگم زهرا خداحافظ دستت رو تکون میدی ، وقتی هم یکی میاد یا میره به نشانه سلام یا خداحافظ بهش دست میدی حتی گاهی مثل مامانی بلند میشی و دست میدی   هنوز راه رفتنت زیاد پیشرفت نکرده چند قدم راه میری و بعد می افتی...!!!! ولی با زانوهات ...
8 مرداد 1394